u 

ياري دهنده ترين چيز بر رشد خرد آموزش است . [امام علي عليه السلام]

چهارشنبه 30 مرداد 1387

:: RSS 

:: Atom 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 3053

:: بازديدهاي امروز :3

:: بازديدهاي ديروز :4

vدرباره خودم

هيچکس[15]
سياهي رو خيلي دوست دارم اما نه هر سياهيي رو

vپيوندهاي روزانه

افلاک [10]
[آرشيو(1)]

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان

کسب درآمد اينترنتي
افرايش صداي گوشي+راه کسب درآمد از اينترنت+عکس بازيگران خانم خارج
« يا مهدي ادرکني »
کوثر
ليلي با من است !
رزسفيد

v لوگوي وبلاگ دوستان


























vمطالب قبلي

آن مرد کيست؟ [15]

   1   2   3      >

!   + بي تو هيچم

پنجشنبه 26/2/1387 ::  ساعت 5:5 عصر

بي تو طوفانزده دشت جنونم،صيد افتاده به خونم

تو چسان مي گذري غافل از اندوه
درونم

بي من از کوچه گذر کردي و رفتي

بي من از شهر سفر کردي و رفتي

قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزيد نگاهم

تو نديدي...........

نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي

در خانه چو بستم ،دگر از پاي نشستم

گوئيا زلزله آمد ، گوئيا خانه فرو ريخت سر من

بي تو من در همه شهر غريبم

بي تو ،کس نشنود از اين دل بشکسته صدايي

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايي

تو همه شعر و سرودي، تو همه بود و نبودي

چه گريزي زبر من،که زکويت نگريزم

گر بميرم زغم دل ، با تو هرگز نستيزم

من و يک لحظه جدايي ؟ نتوانم ، نتوانم

بي تو من زنده نمانم


¤نويسنده: هيچکس

?  نوشته هاي ديگران

!   + کدوم يکي از اينا شماييد؟

شنبه 14/2/1387 ::  ساعت 11:35 عصر

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!


 


چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد!


 


چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد يا کليسا طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره!


 


چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم!


 


چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي  کنيم و آزرده خاطر مي شيم!


 


چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن يا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه!


 


چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل کليسا يا مسجد تمايل داريم!


 


چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!


 


چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختي باور مي کنيم!


 


چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!


 


چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي  رو  مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد!


 


خنده داره . اينطور نيست؟!


 


داريد مي خنديد؟


 


داريد فکر مي کنيد؟


 


اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي اعلي و دوست داشتني است.


 


آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به هيچ چي اعتقاد ندارند؟!!!


 


خنده داره؟ ...... تاسف آوره


 


همواره شاد و در پناه نور و عشق الهي


 


 


 


¤نويسنده: هيچکس

?  نوشته هاي ديگران

!   + دارد ميايد...

پنجشنبه 1/9/1386 ::  ساعت 1:25 عصر

 


گل گلبرگ شکسته خوشه چين برگاشو بسته


روي خاک ميريزه خونش اي خدا خسته خسته


ديروز يعني هفتم ماه ذيقعده روزي بود که در سال 60هجري مسلم ابن عقيل نامه اي براي امام حسين نوشت با اين مضمون که:


 يا اباعبدالله در کوفه 12000نفر با تو بيعت نموده اند واظهارداشته اند که به تو وفاداربوده وازقيام تو حمايت مي کنند.يااباعبدالله کوفه دردست توست، براي برقراري حکومت حق شتاب کن.


از امروز 52 روز مانده تا ماه محرم ؛


اکنون که درآستانه ماه محرم قرار داريم بهتر است کم کم خود را همراه با کاروان حسين بن علي کنيم تا در پيروي از رويه آن بزرگوار آنچنانکه اوتحولي عظيم را در تاريخ بشريت ايجاد نمود ما اين تحول را در درون خود ايجاد نمائيم.بدانيد که بهترين جا براي انسان سازي مکتب پر شور و حرارت حسين ابن علي است.شايد بهتر باشد که قبل از ورود به اين ماه دل را از غبار آلودگيها پاک نمائيم.


شستشوئي کن آنگه به خرابات خرام                                  تا نگردد زتو اين دير خراب آلوده


آنگاه از حضرتش بخواهيم که زندگي ما را از شر روزمره گي نجات داده و مارا به آنجا که مستحقيم برساند.قطعا شما بزرگواران بهتر مي دانيدکه به قول حضرت حافظ:


من ملک بودمو فردوس برين جايم بود                               آدم آورد در اين دير خراب آبادم


 


 


¤نويسنده: هيچکس

?  نوشته هاي ديگران

!   + خدا رو اينجوري هم ميشه شناخت

يکشنبه 27/8/1386 ::  ساعت 1:50 عصر

پيش از اينها فکر ميکردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق کوچکي از تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او کهکشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچکس از جاي او آگاه نيست
هيچکس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، کورت مي کند
تا شدي نزديک ،دورت مي کند
کج گشودي دست، سنگت مي کند
کج نهادي پاي، لنگت مي کند
تا خطا کردي عذابت مي کند
در ميان آتش آبت مي کند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود


نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تکليف رياضي سخت بود
*****
تا که يکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه کرد
با دل خود گفتگويي تازه کرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره دل را برايش باز کرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديک تر
از رگ گردن به من نزديک تر….


 


 


¤نويسنده: هيچکس

?  نوشته هاي ديگران

!   + اين هم معشوق زميني حضرت حافظ

پنجشنبه 17/8/1386 ::  ساعت 7:59 عصر

اين هم زندگينامه کوتاه از حافظ

شمس الدين محمد ملقب به لسان الغيب غزلسراي بزرگ و نامي ايران در قرن 8 ميزيست. تاريخ دقيق ولادت وي مشخص نيست شايد حدود سال 727 ،پدرش بهاالدين بازرگاني اصفهاني بوده و مادرش اهل کازرون شيراز بوده و خيلي زود در ايام کودکي پدر شمس الدين محمد از دنيا رفت. بعد از مرگ پدر، برادران که هر کدام بزرگتر از او بودند به سويي روانه شدند و شمس الدين با مادرش در شيراز ماند و روزگار آنها در تهيدستي مي گذشت. پس از آن حافظ با مادرش زندگي سختي را در پيش گرفت و براي کسب نان به کارهاي سخت و توانفرسا پرداخت و به سختي به تحصيل علوم پرداخت و در مجالس درس علما و بزرگان زمان خود حضور يافت.و چون در ايام جواني حافظ قرآن بود حافظ تلخص کرد. حافظ را لسان الغيب و ترجمان الاسرار نيز خوانده اند. شهرت اصلي وي بيشتر در غزلسرايي است، هر چند که او چندين قصيده عالي و چند منظومه کوتاه و محکم و نيز رباعيات،قطعاتي نيز سروده است وفات وي در شصت و چند سالگي در سال 792 يا 791 که اوايل قرن 8 بوده است اتفاق افتاد .و پس از وفاتش شخصي به نام محمد گلندام که يکي از شاگردان و ياران اوبود اشعار وي را جمع آوري کرد.
ديوان حافظ اولين بار در سال 1791 ميلادي برابر با 1169 شمسي در کلکته در 157 برگ و در قطع رحلي به چاپ رسيده است و از آن پس به دفعات در هند و پاکستان و ايران با شکلهاي مختلف و تصحيح هاي گوناگون چاپ و منتشر گرديده است.


 


 


 








بر نيامد از تمناي لبت کام هنوز  


بر اميد جام لعلت دردي آشام هنوز


روز اول رفت و دينم بر سر زلفين تو


تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز                 


 


 


¤نويسنده: هيچکس

?  نوشته هاي ديگران

   1   2   3      >

!   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ